مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

179

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : ادب بيك‌سو منه . كه اين شيخ كه تو او را هجا گفتى ، شيخ سوق و محل مشورت بازرگانانست . كنيزك تبسم كرده ، گفت : مگر تو گفتهء مهستى 6 نشنيدهء ؟ در خانهء تو آنچه مرا شايد نيست * بندى ز دل رميده بگشايد نيست گوئى همه‌چيز هست از مال‌ومنال * آرى همه هست آنچه ميبايد نيست پس از آن كنيزك بدلال گفت : به خدا سوگند كه من بدين شيخ راضى نخواهم شد . مرا به ديگرى به فروش كه هميترسم او از من خجالت برد و مرا به ديگرى بفروشد و من پيوسته از مشترى به مشترى ديگر فروخته شوم . آنگاه دلال به مردى بزرگوار اشارت كرده ، بكنيزك گفت : اى خاتون ، اجازت ميدهى كه ترا بخواجه شريف الدين بفروشم ؟ كنيزك بسوى خواجه نگاه كرده ، ديد كه او نيز پير است و لكن زنخ رنگين كرده . بدلال گفت : نگفتمت كه ديوانهء ؟ از بهر چه مرا بشيخ فانى هميفروشى ؟ مگر من مضحكه‌ام كه مرا از پيرى بسوى پيرى همىگردانى كه هردو بديوارى كهن ميمانند كه به خرابى نزديك هستند و يا عفريتند كه شهاب ثاقب بر ايشان برآمده ، سرنگون گشته‌اند ؟ اما پير نخستين به اين خطاب سزاوار است كه مهرى 7 گفته : مرا با تو سر يارى نمانده * سر مهر و وفادارى نمانده ترا از ضعف پيرى قوه و زور * چنان كه پاى بردارى نمانده و اما پير دومين كه زنخ رنگين كرده ، چنانست كه شاعر گفته : ريش خود را به نيل كرده سياه * كش جوان خوانى و نخوانى پير خواجه را بين كه از نهايت مكر * كرده با ريش خويشتن تزوير چون شيخ مصبوغ اللحيه ، اين سخن از كنيز بشنيد ، در خشم شد و با دلال گفت : امروز كنيزكى كم‌خرد ببازار ما آوردهء كه همه‌كس را هجا ميگويد و سخنان زشت بر زبان ميراند . آنگاه بازرگانى از دكان به زير آمده ، دلال را بزد .